تبليغاتX
اشک پنهان

اشک پنهان

داستانک

 

ساحل و صدف

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.
 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

********
 

دو خط موازي


دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

 

********
 

تصميمات خدا


شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند. (پائولوكوئيلو )


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:33  توسط شیما  | 

رفیق من

 

رفيق من سنگ صبور غم ها .. به ديدنم بيا .. که خيلي تنهام ..

هيچکي نمي فهمه چه حالي دارم .. چه دنياي زار و نزاري دارم ..

مجنونم و دلزده از ليليا .. خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيام نشوني ..پير شدم ، پير تو اي جووني ..

تنهاي بي سنگ صبور ، خونه ي سرد و سوت و کور ..

اگرچه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد ..

اما تو کوه درد باش ، طاقت بيار و مرد باش ..

اگر بياي همونجوري که بودي ..

کم ميارن حسودا از حسودي ..

صداي سازم همه جا پر شده ..

هرکي شنيده از خودش بيخوده ..

اما خودم پر شدم از گلايه .. هيچي ازم نمونده ، جز يه سايه ..

سايه اي که خالي از عشق و اميد .. هميشه محتاج به نور خورشيد ..

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:4  توسط شیما  | 

 
امشب در سر شوری دارم...... امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم .......رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم...... از ایـن عــالــم گــویــی دورم


از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم
وز روی مه خـود اثـری جویـم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمها

مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق وشورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم


امشب در سر شوری دارم...... امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم....... رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق وشورم....... از ایـن عــالــم گــویــی دورم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:31  توسط شیما  | 

گدای معمولی

فکر میکنی چــــــــشـــــــات چیه؟دو تا بـــــــــلای معمولی؟

چه جوریه مگه صـــــدات؟یه جور صـــــــدای معمولی؟

فکر میکنی تــــو چی داری که امثــــــال من ندارن؟

فقط یه جور ناز و ادا و عــــــــشوه های معمولی

وقتی ازت حرف میزنم دیگه نــــــمیلرزه تنم

تو هم یکی مثل همه ،تو آدمـــای معمولی

اما نه طفـــلکی اونا،از خیلی هاشون بدتری

یه عاشـــــــق دمدمی ویه بی وفـــــای معمولی

اون قدیما یادم میاد گفته بودم موهــــــات طلاست

نمیشه زیـــــــــرش بزنم یه جور طــــــلای معمولی

بیا فقط یه بارفـــــــقط یه بار کــــــلاتو قاضــــــــی کن

منــــــــــــم مث اونـــا بودم؟اون عاشــــــقــــــــای معمولی؟

هر چی بودم دلت رو زد ،شـــــــعراو عاشـــــــــقونه هام

رفتی ســــراغ کسی با مــــو و چـــــشــــــــای معمولی

من نـــــــمیگم آدم باید عاشق چشم و ابــــــــرو شه

دردیه که خوب نمــــیشه با یه دوای معمولـــی

کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه

فقط میخوام دعا کنم یه جور دعـــای معــــمولی

تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی

کــــاش لااقل بــــــچه بودم با اون شبــــــای معمولی

کاش جای موندن توی عشــــق تو مشق شب مونده بودم

تـــو مـــشــــــکـــل ســـفــــیــــدی اون کـــاغــــذای معمولی

ما بد جــــورب بهـــــم زدیــــم حــــســـرت به دل مـــوندیم هنوز

بیرون بریـــم با هم یه روز،حتی یــــه جــــای مـــعــــمولـــــی

راستــــــش میخواستم اولاش نقـــــــــشـــی واست بازی کنم

نقش یه دختر خـــــوش بی اعــــتــــنــــای مــــعــــمولی

دیدی نقاب من چـــــه زود ،افتاد و من همون شدم؟

بازم همون دخــــــترک بی ادعـــــای معمولی

راستی میگم شعرای اون از مال مــن قشنگتره؟

چی داره که من ندارم یه جور ادای مــــعــــمولی؟

فکر میکنم که را به را بهت میـــگـــه دوســــت داره

منو شکسته کردن همـــیـــن کـــارای مــــعــــمـــولـــی

خــــوب میـــــدونــــم مــــن تـــو دلــم برات میمردم ولیکن

زیاد واست جالــــــب نـــــبــــود این گــفتـــنـــای مـــعــــمولی

چه فـــــایـــــده دیـــــگــــه هرچی که بود تـــموم شدو دیگه گذشت

ایـــنــم یـــه نــامــه کـــمــتــر از نــوشــــتــه هــای مــــعـــمولی

نمیدونم تو مــــــیخونیش یا کـــه نــــگــــاش نـــمیـــــکــــنــــی

به خـــــــاطــــر تــــازگـــــی اون وعـــــده هــــای مـــعمولی

همونا که اول میگن فبه جز تو هـــیچــــکـــس بــــه خــــدا

یه حرف ساده دروغ یه بــــــخــــدای مـــــعـــــمــــولــــی

اگه که خوندیشم بگو،این مال یـــه غــــریــــبــــه بــــود

یه لطف اگه داری بگو،یه آشـــــنــــای مـــعــــمـــولی

اما اگه دیدی که نه زیــــادی اذیـــت مـــیـــکـــنـــه

بیا سراغ دختری بــــا رویــــاهـــای مـــعـمـــولی

منم می بخشمت آخه چاره ای جز این نـــدارم

مثل همیشه قهرا و باز اشتیای معمولـــــی

اگه نخواستی نامه رو تو رو خدا پس نفرست

رو عادت همیشگیت با اون یه تای معـــــمولــــی

خواستم فقط سادگیمو یه جور بهت نـــــشـــون بـــــدم

نامه تمیزه ولــــی با،مـــداد ســـیــــای مـــــعـــمـــولـــــی

مـــن خـــیــلـــیـــم بـــد نــــبـــودم ،ســـعـــی مـــیـکنم بد نباشم

خب بعضی وقتا بـــد مــــیــشــم ،از اون بـــدای مـــعـــمــــولـــی

دیــــگــــه مـــــزاحــــم نـــــمـــیـــشـــم تـــو کـــاری بـــا من نداری؟

تـــکـــیـــه کـــلـــام خــــودتـــه،ایـــن جـــمــــلـــه هــای معمولــــی

فقط یه چیزی دوســــت دارم بـــه یـــه ســــوال جــــواب بــــدی

غیر از تــــمـــوم پـــرســـشــــا و ســـوالــای مـــعـــمـــولــــی

پـــشــت چــراغ چـــشـــم تـــو گــــل بــفروشـم تو میخری؟

بهـم نـگاه کـــن به چـــش یــــه جــــور گـــدای مــعمولی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:50  توسط شیما  | 

مرد يخي & فرشته مهربون

در سرزمین یخ ها ، مرد یخی در میان انبوه یخ ها تک و تنها بود

مرد یخی تنها بود و به این تنهایی خو گرفته بود

سالها میگذشتند و مرد یخی باز تنها بود

فرشته ای مهربان وقتی تنهایی مرد یخی را دید به سوی او و به سرزمین یخ ها آمد

فرشته آمد تا تنهایی مرد یخی را از بین ببرد

مرد یخی دیگر تنها نبود ، او اکنون همزبانی داشت که میتوانست حرفهایش را به او بگوید و اشکهای یخی اش را به پایش بریزد

ولی دست روزگار بازی دیگری رقم زد

بادهای سرد شروع به وزیدن گرفت و هوا سردتر از قبل شد

فرشته مهربان احساس سرما کرد . وجودش میلرزید ولی باز تحمل کرد

مرد یخی نمیتوانست با وجودش به فرشته گرما ببخشد چون وجودش سراپا یخ بود

هوا سردتر شد ، فرشته مهربان در حال یخ زدن بود . تنش از سرما بیحس بود و دیگر توان تحمل سرما را نداشت

فرشته مهربان برای مرد یخی از سرزمین فرشته ها گفت

سرزمینی که دیگر سرد نبود و خورشید با تمام نیرو آنجا را گرما میبخشید

مرد یخی برای جلوگیری از یخ زدن فرشته او را به آن سرزمین برد

سرزمینی گرم، سرزمین فرشته ها

ولی مرد یخی متعلق به این سرزمین نبود

گرما با مرد یخی بیگانه بود و اورا آب میکرد

مرد یخی ناچار بود از گرما بگریزد و فرشته از سرما

پس فرشته در سرزمینی که بدان تعلق داشت ماند و مرد یخی به سرزمین یخ ها بازگشت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:35  توسط شیما  |